تبليغاتX
همین الآن خوب باش

همین الآن خوب باش
 
قالب وبلاگ

برادر میگه: فلش منو بیار این فایلایی که میخوای را برات کپی کنم.

من میگم :نمی دونم کجاست .

خواهر میگه : ا ا ا فلش برادرو  گم کردی ؟

من میگم : نه فلش خودمو گم کردم ، فلش برادر را نمی دونم کجا گذاشتم .

مادر میگه : ببخشید فرق این دو تا چیه؟

من میگم : وقتی گم میکنم یعنی امید ندارم پیدا بشه وقتی یه جایی گذاشتم نمی دونم کجاست یعنی امید هست پیدا بشه .

پدر میگه : جمله درست  تر اینه هر چی بدیم دست تو ، دیگه باید خوابشو ببینیم !

 

[ پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390 ] [ 13:56 ] [ مریم ربیعی ] [ ]

معمولا من اس ام اس اشتباه می فرستم ، مگر خلافش ثابت بشه ؛ صدای زنگ گوشیمو نمی شنوم مگر معجزه ای بشود .

حالا تصور کنید :

گوشی موبایلم دیگه واقعا واقعا خرابه به معنای واقعی  تر داغونه !! برای اونی که دوست داره اس ام اس می فرسته ، صدای زنگش هر وقت بخواد در میاد ، قسمت لمسی اش دیگه قفل نداره هر وقت بخواد یه موزیک پخش میکنه. حالا من در تعجبم چرا دقیقا برای اونی که آبرو ریزی میشه اگه اس ام اس بره اس ام اس میفرسته ، وسط یه جلسه رسمی صدای  سوسن خانم در میاد این همه آهنگ ناظری ، حا می ،   پینگ فلوید و آهنگهای شیک تو گوشیم هست آخه چرا سوسن خانم ؟؟

من میگم : حالا الان برام سواله از کی گوشیم وقتی زنگ می خوره یکی در میان صداش در میاد ، تصور کنید چقدر الکی معذرت خواستم گفتم ببخشید نشنیدم نگو صدای گوشیم در نمی یاد.

( وقتی اینو می گفتم جمله خیلی پر رو هستی را تو صورت همه می خواندم )

برادر میگه :می خوای یه گل ریزون راه بندازیم ، یه گوشی بخری؟ 

خواهر میگه : من که ترجیح می دم هر وقت کارش دارم برم پشت بام آتیش روشن کنم با دود علامت بدم ، گوشی سالم و خراب برای این آدم فرقی نداره .  

پدر میگه : گوشی چه مدلی می خوای ؟

مادر میگه : مادر رو به پدر ، حالا گوشی بخری ، فرهنگ استفادشو از کجا میخوای بیاری ؟ هر وقت بهش زنگ زدم رسیده دم در  خانه  پای آیفون گفته اِ مامان کارم داشتی ؟

[ سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 ] [ 13:13 ] [ مریم ربیعی ] [ ]

مادر میگه : امیدوار بودم میری سر کار  جدید زود برگردی ، دوباره هر روز هر روز می مونی دیر میای !

من میگم : این شکلی راحتترم ، هم کارم عقب نمی افته ، هم غرق کار میشم دیگه به هیچی فکر نمی کنم ، اعصابم آروم تر ِ .

خواهر میگه : مگه تو به چیزی هم فکر می کنی که حالا  اعصابت نا آرام بشه ؟؟

برادر میگه : نه زود بیا ، تو نیستی هیچکس نیست سر به سرش بذارم حوصله ام سر میره !

پدر میگه : آدم وقتی می خواد از تنهاییش فرار کنه خودشو غرق کار میکنه ، بهتره رفع مسئله کنی دختر جان !

[ یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390 ] [ 9:11 ] [ مریم ربیعی ] [ ]

یه روسری خریدم با گلهایی به رنگ سرخابی ، قرمز ، نارنجی .

مادر میگه : تنها بیرون  میری ، اینو نپوشی می گیرنت با خودم یا پدر بودی سرت کن .

خواهر میگه : اگه تو نبودی کی هر چی روسری جلف تو بازار بود می خرید ؟

برادر میگه : دفعه بعد خواستی خرید کنی قبلش شناسنامه ات را یه نگاهی بنداز خریدت متناسب با سنت باشد .

پدر میگه : خوشحالم هنوز روحیه ات اینقدر بهاریه .

[ یکشنبه دوم مرداد 1390 ] [ 23:15 ] [ مریم ربیعی ] [ ]

خودمو  می اندازم روی مبل و میگم :

دیگه نمی کشم ، خسته ام . نمیشه آدم یه پنج روز بمیره یه نفسی بکشه .

مادر میگه : خب عزیزم  چرا دور خودت را اینقدر شلوغ می کنی ، یه روز هایی را برای تفریح تنظیم کن .

برادر میگه : آخر هفته داریم میریم شمال ، با ما بیا یه نفسی بکش .

خواهر میگه : باز تو خودت را لوس کردی ، خودت این شرایط را انتخاب کردی . خب نکن .

پدر میگه : عاشق شو . فقط عشق می تونه تمام خستگی آدم را از وجودش  پاک کنه .

[ پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390 ] [ 12:34 ] [ مریم ربیعی ] [ ]

من میگم : بعضی اس ام اس ها به محض اینکه  خوانده میشن ، پاک میشن و کلا از یادم میرن . یک سری  از اس ام اس ها را هیچ وقت پاک نمی کنم ، اما فراموشم میشن . یه سری از اس ام اس ها هستن پاک کردم اما نه تنها فراموششون نکردم بلکه توی ذهنم همش دوره می کنم  .

خواهر میگه : اگه درسهایت را نصف اس ام اس هایت دوره کرده بودی ، شاگرد اول بودی .

 برادر میگه : کاش ذهن آدم هم دکمه delete  داشت .

مادر میگه : وقتی یکی هنوز تو ذهنت هست یعنی هنوز تو دلتم هست ، اگه می خوای یکی از ذهنت بره باید اول از دلت بیرونش کنی .

پدر: البته بهتره جای درست هر کسی رو  تو ذهن و دل و زندگیتون پیدا کنید .  به delete نیاز نیست به   defragmentationنیاز داریم .

[ سه شنبه چهاردهم تیر 1390 ] [ 21:42 ] [ مریم ربیعی ] [ ]
با دقت به تقویم نگاه م کنم . ابروهایم را در هم می کنم و میگم : فکر کنم امروز تولد یه نفر هست هر چی فکر می کنم یادم نمی آید کیه باید به کی تبریک بگم.

_ مادر میگه : منم اگر دست می کردم تو ، جیبم دوست در می آوردم یادم می رفت تولد کی چه روزیه !

_برادر میگه : خب اشکال نداره به جاش فکر کن تولد منه برای من کادو بگیر .

خواهر میگه: دوستی که از یادت رفته ، یادت رفته دیگه .

 پدر میگه: اما تصور کن اگه یادت بیاد تولد کیه ، دوستت یه تبریک غیره منتظره میشنوه و چقدر خوشحال میشه .

[ چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390 ] [ 15:17 ] [ مریم ربیعی ] [ ]
برادر میگه : من نمی فهمم چرا اینجوری شد ؟ کی اینجوری شد ؟ صبح زود بلند بشم  همش در حال دویدن و کار و ....

مادر میگه : از وقتی که فکر کردی بزرگ شدی و واقعا باید زندگی کنی .

پدر میگه : این تقلا ها نشان دهنده ی اینه که زندگی کردنو دوست داری.

 خواهر میگه : خب نمی شه بدون این همه تقلا زندگی کرد .؟ من دیگه با این کارا راضی نمی شم احساس می کنم فقط دارم خسته می شم .

من میگم : مشکل از این مشغله ها نیست . اینا نباید کم بشه . شما الان احتیاج دارید زندگی یه نفر دیگه رو هم دوست داشته باشید و همین کارا را برای خودت و یه نفر دیگه انجام بدی .

[ سه شنبه شانزدهم فروردین 1390 ] [ 13:11 ] [ مریم ربیعی ] [ ]
     تقدیم به خود خودت !

 

من در خانه اعلام می کنم : هورااا من عاشق شدم .

خواهر میگه : این مهم نیست که تو عاشق بشی مهم اینه که عاشقت بشن .

برادر میگه : به!به! پس این خواهر کوچیکه هم بالاخره بزرگ شد .

مادر میگه : حالا این مرد خوشبخت کی هست ؟

پدر میگه : نمی تونم حدس بزنم کیه ، اما مطمئنم آدم خیلی خوبیه !

[ دوشنبه یکم فروردین 1390 ] [ 0:21 ] [ مریم ربیعی ] [ ]
میان خانه تکانی عید یه تخته قدیمی پیدا می کنم و در حالی که بازش می کنم و روی میز می چینمش می گم :

ـ یادش بخیر خیلی سال پیش اینو خردیم به امید اینکه یه نفر به من تخته یاد بده اما هیچ وقت هیچ کس یاد نداد .

ـ خواهر میگه : مردم دنبال این هستن یه زبان دیگه یاد بگیرند یا یه فن جدید تو دنبال تخته یاد گرفتنی . جهان سومی !

برادر میگه : من حاضرم بهت یاد بدم  اما تو واقعا فکر می کنی یاد بگیری . ؟

مادر میگه : من گفتم برو اتاقت را جمع کن نگفتم برو یه چی پیدا کن بیای اینجا پخشش کنی اینجا را هم به هم بریزی .

پدر میگه : یاد گرفتی به منم یاد بده با هم بازی کنیم .

[ چهارشنبه یازدهم اسفند 1389 ] [ 11:4 ] [ مریم ربیعی ] [ ]

من میگم : کاش یک دستگاهی بود که میزان علاقه آدمها را می سنجید .

پدر میگه : نیازی به دستگاه نیست ، کافیه به چشمهای افراد نگاه کنی .

خواهر میگه : وا ، آدم روش نمی شه زل بزنه تو چشم مردم . بعد حالا چشمشون باید چه شکلی باشه ؟

برادر میگه : خب روت نمی شه بگو چشماشو ببنده بعد نگاهش کن . احتمالا چشماشون همون شکلی میشه که تو موقع بستنی خریدن میشی  .

مادر میگه :خدایا! اون موقع که خدا عقل تقسیم می کردی بچه های من کجا بودن ؟

 بعد رو می کنه به من و میگه : ازش رک بپرس . دوست داشتن آدمها با تعارف جور در نمی آید .

من میگم : مشکل این نیست اون چقدر منو دوست داره ؟، مشکل اینجاست من می خوام بدونم من چقدر دوستش دارم .؟

[ چهارشنبه پانزدهم دی 1389 ] [ 17:44 ] [ مریم ربیعی ] [ ]

چند روزی هست در لاک خودم فرو رفتم و ساکت هستم  .

مادر میگه : چرا اینقدر ساکتی دختر ؟ دارم نگرانت میشم .

خواهر میگه : مادر جان انگار خوشت میاد دو ساعت بره بیرون بعد هشت ساعت تعریف کنه اون دو ساعت چی گذشته . خوبه ساکته دیگه .

برادر میگه : از اون جایی که حرف مرد یکی است من دوباره میگم تو یا عاشق شدی یا در عشقت شکست خوردی .

پدر : فقط منو می بوسه .

من میگم : من فقط به یه هیجان شیرین نیازمندم . همین .

[ شنبه سیزدهم آذر 1389 ] [ 13:20 ] [ مریم ربیعی ] [ ]

مادر متفکرانه نگاهی به جدول می کند .

_ نویسنده سه تفنگدار ؟

برادر میگه : من نیستم .

مادر نگاهی به پسر می کند و می گوید:

_ اگر این سوالو جواب دادی 100 امتیاز می گیری ، یک هفته ماشین بی بنزین بهت نمی دم . مایع  زندگی ؟

_ من می گم : پول

خواهر نگاهی به من و برادر می کند :

_ در و گوهر می باره

پدر : اما فکر کنم عشقه  .

[ سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389 ] [ 18:10 ] [ مریم ربیعی ] [ ]

دوباره در مثلث برمودای اتاقم چیزی گم کردم . چرا همیشه همه چی دقیقاً تا یه روز قبل از اینکه احتیاجشون داری جلوی چشمات هستند، اما دقیقا لحظه ای که می خوای ازشون استفاده کنی ، میشن سوزن توی انبار کاه ؟؟

پدر میگه : یه سوره ای هست میگن اگه سه بار بخوانی گم شده ات پیدا می شود ، فکر کنم اذاجاء است .

برادر میگه : والا این دختر شما همیشه یه جوری وسیله هایش را گم می کند که فکر کنم سه بار ختم قرآنم جواب نده .

مادر میگه : خب ، درس نمی گیرید دیگه . مثل من منظم باشید، یه جا اختصاص بدید به این مدارکتون تا همیشه بدونید کجا هستند .

خواهر میگه :مادر جان دقیقا خواهر همین جوره که شما می فرمایید، کل کف اتاقش به این مدارک مهم اختصاص داره.

من میگم : هر چی میکشم از دست شماهاست دیگه  اگه وادارم نکرده بودید گواهینامه و کارت ملی ام را بگیرم هر روز دغدغه پیدا کردنشونو نداشتم.

 

[ جمعه پنجم شهریور 1389 ] [ 2:2 ] [ مریم ربیعی ] [ ]

_ شیری یا روباه ؟

_ فکر کنم خر !

_ عالیه ، بهتر از سوسک شدنه .

[ دوشنبه بیست و یکم دی 1388 ] [ 14:28 ] [ مریم ربیعی ] [ ]

گوینده ی خبر درباره انتخابات ژاپن صحبت می کند بین تمام اطلاعاتی که داد جالبترین قسمتش برای من این بود که نتایج انتخابات ۳۰ دقیقه بعد از اتمام انتخابات اعلام شده .

ـ من میگم :کشور پیشرفته میگن به این .۳۰ دقیقه بعد از انتخابات می دونستن نتیجه چیه .

ـ  خواهر میگه : ما که پیشرفته تریم . قبل از انتخابات نتیجه معلومه .

ـ ......

 

[ دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 ] [ 16:41 ] [ مریم ربیعی ] [ ]
ـ چرا موبایلت خاموشه ؟

ـ چون کیفمو شستم .

ـ متوجه نمی شم کیف شستن چه ربطی به موبایل داره؟؟ 

ـ آخه برای این که کیفم خوب تمیز بشه گذاشتم ۲ ساعت توی آب و تاید خیس بخوره .

ـ متوجه نمی شم !!

ـ تمام اون ساعت موبایلم هم توی کیفم بوده .

ـ آها

ـ

[ یکشنبه سوم آبان 1388 ] [ 15:11 ] [ مریم ربیعی ] [ ]

قبل از مسافرت :

خواهر میگه : یادت نره شارژر موبایلتو ببری !

_ نه گذاشتم تو ساکم .

مادر میگه : آره دخترم ، حتماً شارژر را با خودت ببر . یه کاری نکن به تو خوش بگذرد  ما اینجا نگران بمانیم

_ نگران نباشید ؛ شارژر را گذاشتم تو ساکم .

برادر میگه : مطمئنی شارژر را گذاشتی ؟هر چی که یه سیم داشته باشد شارژر نیست ؟!

_ بله ، شارژر را گذاشتم توی ساکم .

پدر میگه : دخترم ، می دونم شارژر را گذاشتی توی ساکت اما میشه یه نگاه بندازی اشتباهی شارژر خواهر یا من را توی ساکت نذاشته باشی ؟

_ بله امتحان کردم ، شارژر خودم را توی ساک خودم گذاشتم .

بعد از مسافرت :

خواهر میگه : ما همه یه سوال داریم ، تو فکر می کنی چرا ما اصرار داشتیم شارژرت را با خودت ببری ؟

_ موبایل را شارژ کنم .

مادر میگه : نه برای چی می خواستیم موبایل را شارژ کنی؟ مطمئناً فکر نکردی گفتیم ببری باهاش مسواک بزنی ؟

_ چون بهم زنگ بزنید حالم را بپرسید .

برادر میگه :  آنوقت یه سوال تخصصی ، نمی خواستی موبایل خلبان را شارژ کنی که ما حال تو را از اون بپرسیم ؟

_ نه موبایل خودم را...

پدر میگه : پس این چهار روزی که مسافرت بودی موبایلت روی میز کنسول جلوی در چه کار میکرد ؟؟

 

[ جمعه نوزدهم تیر 1388 ] [ 13:51 ] [ مریم ربیعی ] [ ]

مادر میگه :

 

 

_نرو بیرون خطر ناک است .!

برادر میگه :

 _من که شعار نمی دم . من حتی رای ندادم .

پدر میگه :

_ میگن نگاه نمی کنن کی هستی . بی دلیل تیر اندازی می کنند .

تا مادر حواسش به اخبار پرت می شود خواهر می گوید :

نگران نباش پدر جان ، ما شانس نداشتیم بادمجان غیر بم گیرمان بیاید .

برادر همچنان دست دست می کند تا با رضایت کامل مادر  بیرون برود .

من می گویم :

نگران نباشید . ار آنجایی که نه اینوری است نه آنوری پس به دست هر گروه کشته شود شهید حساب می شود و جایش بهشت خواهد بود .

[ چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 ] [ 22:35 ] [ مریم ربیعی ] [ ]

متاسفانه قبل از سال نو که نتونستم بیام سال نو  را تبریک بگویم و

 

خواهش کنم موقع تحویل سال منم دعا کنید .

 

اما خب اشکال نداره به جای دعای سر سفره هفت سین

 

سیزدهم جای منم سبزه گره بزنید .

[ جمعه هفتم فروردین 1388 ] [ 12:8 ] [ مریم ربیعی ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

امکانات وب